خواب دیدم داشتم با حافظ جنگ و جدل می کردم و اشعاری در خواب سراییدیم
البته چون بعضی هاش یادمون رفته بود فی البداهه گفتیم ........خوب دیگه ...........
با همه اره با حافظ هم اره........
گفت حافظ چو منی عاشق نیست****گفتمش همچو منی فارغ نیست
گفت حافظ تو بخوان اشعارت*****تا که پند گیرم از ان اسرارت
گفتمش من چو بخوانم شعری*****همچو ان دیده نباشی غیری
گفت حافظ چو تو نیست مغروری*****گفتمش از غم و هَم مهجوری
گفت حافظ که زنم بنیادت*****گفتمش من بکُشم فریادت
گفت حافظ که روم سوی هرات****گفتمش من شکنم شاخ نبات
گفت حافظ که روم میخانه*****گفتمش من بشوم دیوانه
گفت حافظ بزنم بر تو چنگ****گفتمش من بزنم بر تو سنگ
گفت حافظ که منم می خواره****گفتمش وه که تویی بیچاره
گفت حافظ که کنم داغونت*****می زنم بر دهن پر خونت
گفت حافظ که تویی شوریده******گفتمش ها که منم ای دیده
گفتمش من نه جفنگ می گویم****بل که زیبا و قشنگ می گویم
چون که دیگر نبدش هیچ تابی*****گفت و او به ز هزار مهتابی





