اشعار عاشقانه و عکسهای طنز و شعر طنز

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386 ساعت 4:32 PM

 

خواب دیدم داشتم با حافظ جنگ و جدل می کردم و اشعاری در خواب سراییدیم

 

البته چون بعضی هاش یادمون رفته بود فی البداهه گفتیم ........خوب دیگه ...........

 

با همه اره با حافظ هم اره........

 

 

 

گفت حافظ چو منی عاشق نیست****گفتمش همچو منی فارغ نیست

 

گفت حافظ تو بخوان اشعارت*****تا که پند گیرم از ان اسرارت

 

گفتمش من چو بخوانم شعری*****همچو ان دیده نباشی غیری

 

گفت حافظ چو تو نیست مغروری*****گفتمش از غم و هَم مهجوری

 

گفت حافظ که زنم بنیادت*****گفتمش من بکُشم فریادت

 

گفت حافظ که روم سوی هرات****گفتمش من شکنم شاخ نبات

 

گفت حافظ که روم میخانه*****گفتمش من بشوم دیوانه

 

گفت حافظ بزنم بر تو چنگ****گفتمش من بزنم بر تو سنگ

 

گفت حافظ که منم می خواره****گفتمش وه که تویی بیچاره

 

گفت حافظ که کنم داغونت*****می زنم بر دهن پر خونت 

 

گفت حافظ که تویی شوریده******گفتمش ها که منم ای دیده

 

گفتمش من نه جفنگ می گویم****بل که زیبا و قشنگ می گویم

 

چون که دیگر نبدش هیچ تابی*****گفت و او به ز هزار مهتابی