دوشنبه 7 آبان ماه سال 1386 ساعت 00:32 AM
این هم یه شعر عاشقانه برای شما عزیزان
پیش درامد
تو به من خندیدی ...
و نمی دانستی ...
من به چه دلهره از باغ همسایه ...
سیب را دزدیدم ...
باغبان از پی من تند دوید ... سیب را دست تو دید ...
غضب الوده به من کرد نگاه ...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ...
و تو رفتی و هنوز ...
سالها هست که در گوش من ارام ، ارام ...
خش خش گام تو تکرار کنان ...
می دهد ازارم ...
و من اندیشه کنان غرق این پندارم ...
که چرا ، خانه ی کوچک ما سیب نداشت .
حمید مصدق





