این هم یه حکایت دیگر از چت روم و سر کار گذاشتن یه جوان بیکار......

در شبی طوفانی و پر اضطراب****اتش ترس و دلم در التهاب
وارد چت روم شدم من ناگهان****گرچه این ای دی ما بودش نهان
با خودم گفتم یکی را خر کنم ****همچو یک دختر مر او را سر کنم* *:سر کار بذارم
من شدم صیاد و شد او صید من****من شدم لیلا او در قید من
انچنان غمزه نمودم من به ان****اتشی بر او زدم داد از فغان
انچنان مجذوب من او گشته بود****از تمام زندگی جان رسته بود
او همی گفت:((دلبر زیبای من****ای که رویت همچو ماه و نای من
ثروتم از گنج قارون بهتر است****زندگیٌم دان که بی تو ابتر* است *:ناقص
از زمانی که بدیدم روی تو****گشته ام خدمتگذار کوی تو
کی شود تا من ببینم روی تو****باز کنی وب کم ببینم خوی تو
چهره زیبای من را نک ببین****بینی زیبا و این فک را بببین
ماشین و ویلای من اندر شمال****از برای دیدن و شوق وصال
جان خود را من فدای تو کنم****خاک خود را من بقای تو کنم))
جمله ها بسیار گفت و او شنید****تار جانش را برای من تنید
گفتمش ای خاک عالم بر سرت****خاک عالم خیف و پشگل در سرت
من پسر بودم ولیکن خر شدی****وقت خود را از برایم سر شدی
اتش خشم از وجودش شد عیان****چهره غمبار خود را کرد نهان
این حکایت از برای عبرت است****شعر شوریده برای ملت است
ای جوان چت روم نه جای عاشقی****بلکه جای ان کسی کاو فارغی
صحبت خود را کنم کوتاه و کم****هیچ نیارم بر دل و ابروی خم
نظر یادتون نره ها..........شوریده






